پارت چهل و سوم :
با وجود تمام احساس همدردیای که با مهیار میکردم، به طرف خیابون اصلی راه افتادم. هنوزم به خاطر حرفی که زده بودم احساس شرم میکردم. کاش دهنم بسته میموند توی اون لحظه! کاش یهکم بیشتر فکر میکردم. بیهدف راه میرفتم و حواسم نبود که گوشیِ سایلنت توی کیفم داره خودش رو تیکهپاره میکنه.
به خط اتوبوسی که جلوی ایستگاه نگه داشت نگاه کردم و سوار شدم. خدا رو شکر خلوت بود و مثل باقی اوقات Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
اره زری...همه اونایی که امیر بیگزندو خوندن یادش افتادن!💔
۳ ماه پیشزری
1وای صبا این پارتو خوندم می دونی یاد کی افتادم امیرعلی وای بچه ام🥹🥹
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
امیرعلی پسرم وای🥲🥲🥲🥲🥲
۳ ماه پیشSara
3عسل های من 😭😭وای چقدر این دوتا رو دوسدارم وقتی گندم با پدرامه با ذوق و حس عجیبی میخونم پارت هارو حتی از امیر علی هم بیشتر دوسدارم این دوتا رو 🥲😭😂
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اخی یاد پسرم امیرعلی افتادم...دلم براشون تنگ شد باز سارا😭😭
۴ ماه پیشSara
1عزیزم واقعا تو این پارت جدیده هم من یه لحظه از نوشته هات یاد اون دوتا افتادم جایی که فکر کنم اولین بار رفتن سر قرار یا گندم راجب قشنگی های پدرام گفت شبرنگ هم راجب قشنگی های امیر علی میگفت😭🥲
۳ ماه پیش....
1امیرعلی مال کدوم رمانشونه؟😢😢
۳ ماه پیشSara
1امیر بی گزند 🙃
۳ ماه پیش....
3از کجا خوندینش؟ مثل همین رمان قشنگه؟
۳ ماه پیشSara
0آره اونم خیلی قشنگه با اون رمان با صبا آشنا شدم. اسم رمان رو گوگل سرچ کنی میاره ولی تو یه سایت دیگه ست..
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
♥️💋😍
۳ ماه پیشHosna
1خیلی قشنگ بود این پارت مخصوصا با پیام سارا جون که منم یاد امیر بی گزند افتادم 🥺😭 کاش تموم نمیشد
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم حسنا جانم، آره یه یاداور ریز از امیر بود....
۳ ماه پیشدلارام
1یه سوال برام پیش اومده چرا پدرام همش میگه بهم بگو من کمکت میکنم درصورتی ک خودش همه چی رو میدونه و خودش گفته انجام بده پس چرا اصرار داره گندم بهش بگه و اینکه میگه من برات انجام میدم چرا بصورت همون ناشناس نمیگه نمیخواد دیگه دنبال اون دستگاه باشه
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
چون که پدرام اگر بگه خودش پیش گندم لو میره، هی میگه بگو تا گندم خودش بهش بگه و بتونه کمکش کنه، چون الان گندم رو دوست داره نمیتونه دیگه بهش بگه اونی که اول اذیتت میکرد من بودم. به عنوان ناشناسم دلیل داره که هنوز نگفته ولی میگه، تو پارتای بعدیه قشنگم.
۳ ماه پیشدلارام
1واقعا منظورش از این کارا چیه
۳ ماه پیشخیلی قشنگه
1مثل بقیه رمان ها نیست که تا تهشو بخونی ولی پارت ها روطولانی کن لطفا
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
یعنی تا تهشو نمیخونی؟؟😅♥️ چشم سعی میکنم
۳ ماه پیشZ.k
2نمیدونم چرا اینقدر پدرام رو دوست دارم 😇
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
منم دوسش دارم😅♥️
۳ ماه پیششی شی
2وای پدرام خداوکیلی بجای اینکه دل گندمو ببری، دل مارو بدتر میبریی😭🤧 عالیی عشقمم💋💋✨💓
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
میبینی شیشی🫂😂
۳ ماه پیش... 🔪
1پارت هارو نمیشه طولانی کنید واقعا جوری هس که نمیشه ازش دل کند 😍😍
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
قشنگم چشم، سعیم رو میکنم ولی چون هر شب میذارم یهکم برام سخته♥️🥲
۴ ماه پیشنورا
1چقدر ناز نن خیلی بهم میان گندمم عاشقش شده ولی😭💕
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی نورا جانم، آره انگاری🥲💔
۴ ماه پیشمرضیه
1خسته نباشی مهربانوجان قلمت مانا 😊💙
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم مرضیه جانم💋
۴ ماه پیشسرو
1عالی بود گفتم حالا حسابی حال گندم رو جا میاره ولی مثل اینکه واقعا خاطرش رو میخوادو بهش حس داره
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره سرو عزیزم، دلش نیومد🥲
۴ ماه پیش...
0جوری که پدرام داره جزء به جزء صورت گندم رو میپرسته🤌🤌😭😭
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
قشنگه واقعا...😍
۴ ماه پیشآراگل
0صبا نگو که این رمان قراره یه مثلث عشقی بی رحمانه مثل امیر بی گزند داشته باشه که اینبار واقعا خودمو از طبقه پنجم اپارتمان پرت می کنم پایین🙂
۴ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اراگل جانم... من بنویسم و مثلث ننویسم؟؟؟😂😂
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0کامنتا رو خوندم چه جالب فقط من نبودم که یاد امیرعلی افتادم🥹🥹